تبليغاتX
رویای وصال


رویای وصال

تو مپندار که فراموش شوی در دل ما / مگر آنروز که در خاک شود منزل ما

 

پيری برای جمعی سخن میراند...

لطيفه ای برای حضار تعریف کرد همه دیوانه وار خندیدند.

بعد از لحظه ای او دوباره همان لطيفه را گفت و تعداد کمتری از حضار خندیدند.

او مجدد لطيفه را تکرار کرد تا اینکه دیگر کسی در جمعیت به آن لطيفه نخندید.

او لبخندی زد و گفت: وقتی که نمیتوانید بارها و بارها به لطيفه ای یکسان بخندید، پس چرا بارها و بارها به گریه و افسوس خوردن در مورد مسئله ای مشابه ادامه میدهید؟

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 9:59 توسط ناصر| |

ای تنها دلیل رد کردن هر دلیل و ای تنها بهانه ی آوردن هر بهانه

دیوانه ی مهربانی تؤام….

ای بهترین چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوبتر شد که دنیای من شدی

پس برای من بمان و بدان که تو تنها بهانه برای بودنی

تولدت مبارک

 * * * *

امشب

شعری نخواهم نوشت

شمع را......

برای تولدت روشن میکنم

و پرهایم را طواف میدهم

بر گرد آتشی که تــــو در جانم روشن کرده یی

تکه خاکستر کوچک کافی است......

تا پر سوخته حرمت پیدا کند.

جشن تولد توست

و من

باز به دنیا می آیم و خاکستر می شوم......

تا راز حضور تو را بدانم.

ققنوسم من امشب!

تولدت مبارک بهترینم

چه لطیف است حس آغازی دوباره و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس…

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد…روز تو!روزی که تو آغاز شدی!

تولدت مبارک

****

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک

.: می خوام خودم بهت بگم :.

.

.

.

     تولد زیبایت مبارک



ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 8:26 توسط ناصر| |



قورباغه ها

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با
هم مسابقه ی دو بدند .

هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود .

جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغه ها جمع شده بودند ...

و مسابقه شروع شد ....

راستش, کسی توی جمعیت باور نداشت که قورباغه های به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند ..

شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید :

' اوه,عجب کار مشکلی !!'

'اونها هیچ وقت به نوک برج نمی رسند

یا :

'هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست.برج خیلی بلنده !'

قورباغه های کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ...

بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا وبالاتر می رفتند ...

جمعیت هنوز ادامه می داد,'خیلی مشکله!!!هیچ کس موفق نمی شه !'

و تعداد بیشتری از قورباغه ها خسته می شدند و از ادامه دادن منصرف
...

ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ....

این یکی نمی خواست منصرف بشه !


بالاخره بقیه ازادامه ی بالا رفتن منصرف شدند.به جز اون قورباغه
کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید !


بقیه ی قورباغه ها مشتاقانه می خواستند بدانند او چگونه این کا ر رو
انجام داده؟



اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟

و مشخص شد که ...

برنده ی مسابقه کر بوده !!!

نتیجه ی اخلا قی این داستان اینه که :

هیچ وقت به جملات منفی و مأیوس کننده ی دیگران گوش ندید... چون اونا زیبا ترین رویا ها و آرزوهای شما رو ازتون می گیرند--چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید !

همیشه به قدرت کلمات فکر کنید .چون هر چیزی که می خونید یا می شنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره

پس :

همیشه ....

مثبت فکر کنید ! و بالاتر از اون کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید !

و هیشه باور داشته باشید :

من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم


نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 13:7 توسط ناصر| |

  

مردی با همسرش تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازم خواستن که با رئیس و چنتا از دوستاش برای ماهیگیری به کانادا بریم"

ما به مدت یک هفته اونجا می مونیم.این فرصت خوبیه  تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم پس لطفا لباس کافی برای یک هفته برام بردار و وسایل ماهیگیریمو هم آماده کن.

ما از اداره حرکت می کنیم و من سر راه وسایلم رو از خونه بر می دارم ، راستی اون لباسای راحتی ابریشمی آبی رنگه رو  هم بردار!

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعیه اما بخاطر این که نشون بده همسر خوبیه دقیقا کارایی رو که همسرش خواسته بود انجام داد.

هفته بعد مرده اومد خونه ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود.

همسرش بهش خوش آمد گفت و ازش پرسید ماهی هم گرفتی یا نه ؟

مرد گفت :"آره یه عالمه ماهی قزل آلا،چند تا ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم. اما چرا اون لباس راحتیارو  که گفته بودم واسم  نذاشتی ؟"

زن جواب داد : لباسای راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم!!!

 

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 10:48 توسط ناصر| |

 

به نام خدا...

این داستان آهنگری است که پس از گذراندن جوانی پر شر و شور تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند . سال ها با علاقه کار کرد ، به دیگران نیکی کرد ، اما با تمام پرهیزگاری ، چیزی درست به نظر نمی آمد . حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد . یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود ، از وضعیت دشوارش مطلع شد . گفت : " واقعا عجیب است ، درست بعد از اینکه تصمیم گرفتی مرد خداترسی شوی ، زندگی ات بدتر شده . نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم ، اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی ، هیچ چیز بهتر نشده . "

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نفهمیده بود چه بر سر زندگی اش آمده . اما نمیخواست دوستش را بی پاسخ بگذارد ، شروع کرد به حرف زدن ، و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت .

این پاسخ آهنگر بود:

" در این کارگاه ، فولاد خام برایم میاورند و باید از آن شمشیری بسازم . میدانی چطور این کار را میکنم ؟

اول تکه فولاد را به اندازه جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود . بعد با بی رحمی ، سنگین ترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم ، تا اینکه فولاد ، شکلی را بگیرد که میخواهم . بعد آنرا را در تشت آب سرد فرو میکنم ، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد. فولاد بخاطر این تغییر ناگهانی دما ، ناله میکند و رنج میبرد.باید اینکار را آنقدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست یابم . یکبار کافی نیست "

آهنگر مدتی سکوت کرد ، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:

" گاهی فولادی که به دستم میرسد ، نمیتواند تاب این عمل را بیاورد . حرارت ، ضربات پتک و آب سرد ، تمامش را ترک می اندازد. میدانم از این فولاد هرگز تیغه شمشیر مناسبی در نخواهد آمد "

باز مکث کرد و بعد ادامه داد :

" میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد . ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده پذیرفته ام و گاهی بشدت احساس سرما میکنم انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد . اما تنها چیزی که میخواهم این است :

خدای من ، از کارت دست نکش تا شکلی را که تو میخواهی ، به خود بگیرم .با هر روشی که میپسندی ادامه بده . هر مدت که لازم است ، ادامه بده ، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن " .

  

نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 9:24 توسط ناصر| |

 

حکایتی از حضرت  داوود نبی علی ‌نبینا‌ و ‌آله ‌و‌ علیه ‌السلام:

آن حضرت در حال عبور از بیابانی مورچه‌ای را دید که مرتب

 کارش این است که از تپه‌ای خاک برمی‌دارد و به جای دیگری می‌ریزد. از خداوند خواست

که از راز این کار آگاه شود...، مورچه به سخن آمد که معشوقی دارم که شرط وصل خود را

 آوردن تمام خاک‌های آن تپه در این محل قرار داده است! حضرت فرمود: با این جثه کوچک،

تو تا کی می‌توانی خاک‌های این تل بزرگ را به محل مورد نظر منتقل کنی؟ و آیا عمر تو

 کفایت خواهد کرد؟! مورچه گفت: همه اینها را می‌دانم، ولی خوشم! اگر در راه این کار

بمیرم، به عشق محبوبم مرده‌ام!

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 18:5 توسط ناصر| |

 

و ما مشت هايمان را در ساحل

پر از حلزون و گوش ماهي كرديم

وقتي برگشتيم

حلزون ها خانه را روي دوش

مي بردند به جاهاي باريك

جاهايي كه فقط در خواب مي شود ديد

مثل تو

كه در كابوس سراغم مي آيي

مثل پدر

كه هنوز در خواب هايم سرگردان است

بيدار كه مي شوم

صدايم مي گيرد

و اناري در سينه ام ترك بر مي دارد

كه نه شيرين است

نه ترش

داغ است

مثل بوسه اي كه از پشت شيشه برايم پرت كردي

مي داني / تو هيچ وقت عاشق خوبي نبوده اي

قلبي را دزديدي

كه سكته اي را رد كرده بود

و اين بار تو بودي

كه حالا زخمهايت سرباز كرده

چقدر بايد لب حوض نشست

زخم ها را شست

براي ماهي ها از تو گفت

ماهي ها چرخي بزنند

طرحي از تو را برايم بكشند

و نقش بر آب بشوي

گوش ماهي ها به اين حرف بدهكار نبود

تو نبودي / پدر نبود

خانه روي دوش حلزون ها مي رفت

و ما در پشت شيشه

به كف روي آب فكر مي كرديم

به حباب هايي كه پر و خالي مي شوند

و ماهي اي كه يك روز سرش به سنگ مي خورد

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت 19:30 توسط ناصر| |

 

  گفتم ای سیم ذقن گفت : که را میگویی ؟

گفتم : ای عهد شکن گفت : چه ها میگویی ؟

گفتم : ای آنکه نداری سر یکموی وفا

گفت : هان معلوم شد که مرا میگویی

گفتم : ای جان زدل سخت تو فریاد مرا

گفت : با ما سخن سخت چرا میگویی ؟

گفتم این زلف پریشان تو یا مشک خطاست ؟

گفت : تا چند پریشا و خطا میگویی

گفتم از دست دل خود بهلاکم راضی

گفت : این خود ز زبان و دل ما میگویی

گفتمش کی رسد از بخت پیامی به کمال؟

گفت آنروز که از ماش سلامی گویی

 


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 17:3 توسط ناصر|

 

 زير باران
در آن نمناكي سرشار از طراوت
قدم زنان، جاده را مي پيمود
باورش نمي شد كه روزگاري، چشمها نيز بميرند
هميشه مي شنيد كه:
چشمها دروغ نمي گويند...........
اما اين روزها، او چيزي جز اين مي ديد
چشمها هم، نقش بازي مي كنند
چه ورطه خوفناكي است!!!!!
او، دست وپا زنان
        در اين تلاطم واين همه واهمه
                                    فقط نگاه مي كرد
ديگر نمي دانست چه بايد بگويد
خسته بود از اين همه دورنگي ها
از اين همه دوست داشتنها و..........اما نداشتنها
آينه را از جيبش در آورد
نگاهي انداخت
هيچ نمي ديد
هيچ چيزي در آينه نبود
بوي تنهايي وسكوتي تلخ مي آمد
آينه، شفاف نبود
شايد آينه هم، نقش بازي مي كرد برايش!؟
بشكن.........بشكن آينه را
بگذار غبار از آينه زدوده شود
بگذار اين همه غبار وتاريكي، شكسته شود
آينه را بر زمين مي زند
اما نمي شكند
آه باورش نمي شد
اين آينه نبود
كه اگر بود، مي شكست
باران مي آمد و بر صفحات به ظاهر شيشه اي، مي خورد
كم كم، محو شد
بارن زدوده بود غبارش را
اصلا، فقط غبار بود وبس
آينه، نبود
كه اگر بود، مي شكست
باران هنوز مي باريد واو همچنان در زير باران مي رفت
ديگر چيزي با خود نداشت
در جستجوي ديدگاني مي رفت تا به او زندگي بخشد
نمي دانست كه مي تواند بيابد يا نه!؟
اما مي رفت
ديدگاني مي خواست كه چونان آينه، بي غبار وحقيقي باشند
اما مي ترسيد
مي داني از چه؟
از اين كه زماني برسد كه آينه ها هم مانند ديدگان، بميرند ودروغ بگويند
ديگر نمي شناخت چشمهايي را كه جان داشته باشند وبي غبار
شايد چشمهايي بيابد كه چونان آينه باشند واو در آن، خود را ببيند نه ديگري را
آينه اي مي خواست كه ديگري وخود در آن يكي شوند وفقط يك چيز را ببينند در آن
نه چيزي بيشتر ونه كمتر.

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 22:6 توسط ناصر| |

 

 زندگی ...

 

زندگی زیباست دوست من
اگر باور نمی کنی , لحظه ای را تصور کن که
آدامست می پرد توی گلویت , نفست می گیرد و صورتت سیاه می شود
 
و حس می کنی الان است که بمیری
داغ میشوی و همه جای تنت را عرق سردی می پوشاند
دستت را به هر چیز که نزدیکت باشد چنگ میزنی و چشمانت از حدقه می زند بیرون
 
آنوقت کسی می زند به پشت ,  "  گرومب "

 و همان تکه کوچک آدامس از حلقومت می پرد بیرون

و بعد ... ,
با تمامی وجودت نفسی عمیق میکشی
و اگر ذره ای احساس داشته باشی حس می کنی که
 
زندگی چقدر زیباست ...


عشق زیباست دوست من
وقتی خسته از کار می آیی خانه
همسرت , یک لیوان چای داغ برایت میریزد
و یک لیوان هم برای خودش
 
چای را که می خواهی بخوری , قند پیدا نمی کنی برای خوردن

 و همسرت , با دست جلوی دهانش را میگیرد و می گوید : وای , قند نداریم ...
 
و تو می خندی و می گویی :

- چای تلخش خوشمزه تره
 
و وقتی هر دو چای تلخ می خورید و تو با صدای بلند می خندی , همسرت انگشتش را می گذارد روی لبت و می گوید :
 ... - هیس ، دخترمون تازه خوابیده

 

تنهایی زیباست دوست من
مثل همان لحظه ای که توی اتاقت تنها نشسته ای , و آدامست را باد می کنی
 
آنقدر که اندازه یک بادکنک می شود

و بعد می ترکد و می چسبد به تمام صورتت
 
و تو خنده ات میگیرد

 و آهسته لایه های نازک آدامس را از روی پوست صورتت , بر می داری ...


 
مرگ زیباست دوست من

 لحظه ای را تصور کن که نشسته ای روی صندلی
 
دستهایت را چین و چروک و غبار گذشت زمان پوشانده است
 
و قلبت ,

خسته از تپیدن , سرش درد می کند
صدای خنده چند کودک از حیاط خانه به گوش می رسد
و تو با چشم های بسته , خواب روزهای جوانی ات را می بینی
 
خواب می بینی دوباره جوان شده ای

و این بار جوانی ات با گذشته هم فرق می کند
 
هر قدمت , مثل پریدنی می ماند بلند و سبک

چند قدم می دوی و بعد ,
 
شناور و سبکبال , روی ابرها غلت می زنی

دیگر نترس و دیسک کمر و تنگی شریان , اذیتت نمی کند
 
و چشم هایت هم خوب , همه چیز را درک می کند

 تولدت مبارک ...

 

 

***

 

نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 18:22 توسط ناصر| |


:قالبساز: :بهاربیست: